ابراهيم اصلاح عربانى
91
كتاب گيلان ( فارسى )
ستيزهگر و متهوران جنگآور از آب تيغ آتشبار و شعله سنانهاى صاعقه كردار پاك و صافى گرديد . . . » « 212 » مؤلف روضة الصفويه نيز به كشتن اطفال و نوزادان اشاره كرده و نوشته است كه كودكان را در مهد دو پاره مىكردند و شيخ احمد آقا به فرمان شاه عباس مدت يك سال در گيلان ماند و از مردم گيلان اگر احيانا كسى گزلكى يا زهگيرى با خود برمىداشت به همان گزلك و زهگير او را مىكشت ! بعد از بو سعيد و طالش كولى از امرا و بزرگان گيلان غير از مير عباس سلطان كسى باقى نماند . وى نيز كه خواهان مقام سپهسالارى لاهيجان بود و موجبات نگرانى دربار را فراهم مىساخت در يك صحنهسازى شگفتانگيز به قتل رسيد . پايان كار مير عباس سلطان را در اين صحنه نمايشى جالب منشى دربار صفويه چنين نقل مىكند : « . . . و از امراى گيلان سواى مير عباس صاحب وجودى نماند . بعد از اين قضايا از غايت بىعقلى مستدعى سپهسالارى لاهيجان و مهمات گيلان شده ؛ اين اراده باعث قتل او گشت . شبى از شبها كه حضرت اعلى در ميدان سعادتآباد قزوين به سير و تماشاى چراغان مشغول بودند ملك جهانگير كجورى ، كه در آنوقت از مقربان بساط عزت بود در مجلس بدمستى آغاز نهاده شمشير از غلاف كشيده گاهى از روى كيفيت و گاهى به ظرافت به حاضران حمله مىنمود . در اين اثنا خود را به مير عباس رسانيده به زخمهاى متعدد او را از پاى درآورد . بعد از آن خواجه سلطان محمود برادر خواجه حسام الدين وكيل خان احمد را ، كه در بدايت حال به استانبول رفته فتنه در گيلان انداخت به راه عدم فرستاد . همگنان حمل بر بدمستى و ديوانگى او كردند اما خردمندان خردهبين دانستند كه بىاشاره ناظمان مناظم جهاندارى نبود . بعد از قتل مير عباس به ساير گيلانيان بىاعتماد شده صاحب وجودى از سپاهيان گيلان نماند . » « 213 » شاه عباس پس از اين وقايع چند تن از تربيت يافتگان مورد اعتماد خود را به گيلان فرستاد از جمله درويش محمد خان روملو را به سمت امير الامرائى گيلان بيهپيش منصوب كرد . مقارن همين ايام يعنى در جمادى الاول سال 1003 هجرى قمرى سلطان مراد سوم درگذشت و فرزندش سلطان محمد سوم تاج پادشاهى عثمانى را بر سر نهاد . چند ماه بعد درويش محمد خان روملو امير الامراى لاهيجان از سوى شاه عباس مأموريت پيدا كرد كه براى عرض تسليت فقدان سلطان مراد سوم و نيز تبريك و تهنيت جلوس محمد سوم بر تخت سلطنت به استانبول عزيمت نمايد . در اين تاريخ يعنى 1004 هجرى هنوز خان احمد مورد حمايت دربار عثمانى بود و از بازگشت به گيلان و به دست گرفتن زمام امور اين سامان كاملا مأيوس نشده بود . شايد به همين علت بود كه پادشاه صفوى مخصوصا درويش محمد خان روملو حاكم لاهيجان را به رسالت انتخاب نمود . اما عزيمت درويش محمد خان به علت سفر اجبارى شاه عباس به خراسان متوقف شد و به بازگشت شاه موكول گرديد . هنگامىكه پادشاه صفوى از خراسان به پايتخت بازگشت به خواهش فرهاد خان برادر او ذو الفقار خان را مأمور عزيمت به دربار عثمانى نمود و بدينترتيب مأموريت درويش محمد خان روملو منتفى گرديد . ذو الفقار خان همراه سيصد تن سوار آراسته به لباسهاى مجلل باشكوه فراوان وارد استانبول شد و مورد پذيرائى قرار گرفت اما اعزام سفير ويژه از جانب شاه ايران ، علىرغم شكوه و جلال فراوان موكب سفير ، سلطان جديد عثمانى را از حمايت خان احمد فرمانرواى سابق گيلان بازنداشت . شاه عباس ، كه با سركوبى مخالفان و پيروزى در جنگهاى مختلف تسلط و قدرت فراوانى پيدا كرده بود ، طىّ نامهاى به پادشاه جديد عثمانى خاطرنشان ساخت كه حمايت از خان احمد و پناه دادن وى مخالف معاهدات قبلى دو دولت است و به همين جهت تقاضاى استرداد آنها را نمود . سلطان محمد سوم به تقاضاى شاه عباس ترتيب اثر نداد و در پاسخ ، لزوم توجه به خان احمد و صيانت وى را به پادشاه مقتدر صفوى يادآورى كرد . وى در اين نامه نوشته است : . . . نامهء آن اعلى حضرت و اصل و از مضمونش اطلاع حاصل گرديد . در تضاعيف سطور آن براى تشييد مبانى صلح مقدمهاى چند ذكر شده بود و از آن جمله اشارت رفته بود كه امان دادن به خان احمد گيلانى و نجف قلى مخالف شروط سالفه است . بر خاطر خطير معلوم باشد كه احمد خان گيلانى در زمان سلطان مراد خان به مملكت روم قدم نهاده و به ايشان پناه آورده و مورد عنايت قرار گرفته بود . علاوهبر اينكه وى از نتيجهء كريم اسلاف بوده ، اتصال وى به عرق طاهر آل هدايت نيز مهيج رأفت شاهانه نسبت به وى شده بود . اكنون وى پير و سرمايهء وجودش از استطاعت خالى است . در بيغولهاى گوشه گرفته و در مقام ناتوانى و توانى آرام يافته و به وجهى گمنام است كه اخذ انتقام از وى ناروا و بلكه وى مستحق احسان است . حضرت رسالتپناهى حفظ پيران كهنسال را از تعرض اصحاب قتال وصيت فرموده بنابراين تقدير لازم التقرير ظاهر است كه صيانت احمد خان لازمهء ديانت است و اظهار مرحمت به دو دليلى باهر بر انصاف ما . » « 214 » چون طى چند سال از سوى دربار عثمانى اقدام مؤثرى براى استقرار مجدد خان احمد به عمل نيامده بود وى خاك عثمانى را ترك كرده به عراق عرب رفت و ظاهرا گوشهنشينى اختيار نموده در مجاورت اعتاب مقدسه به عبادت پرداخت . در سال 1005 هجرى خان احمد دار فانى را وداع گفت و از جانب بيگلربيگى بغداد رسولى به دربار ايران آمده خبر درگذشت او را به شاه عباس
--> ( 212 ) . نقاوة الآثار . . . محمود بن هدايت نطنزى ، بنگاه ترجمه و نشر كتاب ، تهران 1350 ، صفحه 545 و 546 . ( 213 ) . تاريخ عالمآراى عباسى ، اسكندر بيگ تركمان ( منشى ) ، جلد دوم ، انتشارات اميركبير ، تهران 1350 ، صفحه 499 . نصر اللّه فلسفى در كتاب زندگانى شاه عباس ( جلد دوم ، حاشيه صفحه 85 ) نوشته است اين واقعه در دكان سعدى چلاوى و در لاهيجان رخ داد . مأخذ فلسفى تاريخ گيلان تأليف عبد الفتاح فومنى است ولى در تاريخ گيلان گرچه محل واقعه دكان سعدى چلاوى ذكر شده امّا اسمى از لاهيجان برده نشده است . از فحواى كلام عبد الفتاح فومنى نيز چنين برمىآيد كه واقعه در قزوين اتفاق افتاده و دكان سعدى چلاوى نيز در همين شهر بوده است . ( 214 ) . شاه عباس ( مجموعهء اسناد و مكاتبات تاريخى ) ، به اهتمام دكتر عبد الحسين نوايى ، جلد دوم ، بنياد فرهنگ ايران ، تهران 1353 ، صفحه 271 .